تبليغاتX
**عاشق شدی نترس**

Bavar kon......

Mano Entezaro KabooSe Tanhaei

                                                                Mano Hesse Inke Har Lahze Injaei

    Daram Ayneha Ro Gom miKonam Kam Kam

        ToRo Har Taraf Roo MiKOnam MiBinam

NaGOo Az ToO CheShamam ChiZi NEmiKhoOni

   To Ke  LahZe LaHze Halam Ro MidOoni

Age In BaHaram BarNagardi KHoOne

   DiGe ChiZi az Man YAdet NemiMoOne

Mano RaHa KOn Az In FekRe TanHaei

   To NaraFti Na TO HaNooZam InJaei

DaRam Az KHoDam Ba FeKre To Rad MiSham

                  Daaram AsheGhi Ro Ba To BaLad MiSham

HaMe DoNya VaSe Man KHanJar KeShidAn

DeLe Man TOo In RoOza KHeili GeRefte

YaDete Oon RoOzA Ke DeLe ToRo sheKasTe BoOdan

HaLa In DeLe ShekAste MeSle Oon RoOza GeRefte

BavAram Kon, BaVaram Kon Ke BeDoOne To MimiRam

Bi TO TanHam, KHoOb midoOni Ke TOo GhoSseha AsiRam

Az Yadam Hargez Narafti, Amma Az Yade To Raftam

Bi To TaNha ToO KHiaBoon Zire BaroOna MiraFtam

Delamo Shekasti amma Nazashtam To Gham BeBini

Too KaVire KHoShke GhaLbam HanoOzam AziZtarini

VagHti FahMidi Azizi Mano TaNha Ja GozAshti

To HamOoni Ke miGofti Joz Man HichKaso NaDashti

Bia BarGard Ta HanOozam ToOie GHaLbAm KHoOne DaRi

YaDete Ghol Dade BOodi Ke Mano TanHam naZari


 

نوشته شده توسط رضا در شنبه هشتم بهمن 1390 ساعت 0:22 موضوع | لینک ثابت


عشق یعنی.....

عشق يعني قطره قطره آب شدن

 در وفــور اشـك يـار گـــريان شـــدن
 
 عشق يعني بر دلي چيره شدن
 
دست از جان شستن و مـجنون شـــدن
 
عشق يعني در حضور باران طوفان شدن
 
 در كنار قاصدك رقصيدن و پرپر شدن 
 
عشق يعني در عميق قلب يار ساكن شدن
 
 بر دامان وي افتادن و بي جان شدن
عشق يعني در پي باد رفتن و راهي شدن
 
از فراز كوه ها بگذشتن و پيدا شدن
 
 
 
 


 

نوشته شده توسط رضا در یکشنبه یازدهم دی 1390 ساعت 1:9 موضوع | لینک ثابت


رنگين کمون...........

مثل يك رنگين كمون هفت رنگ
سرگذشت زندگيمون رنگ رنگ
 
اي صميمي اي قديمي هم قطار
در دل شب شبنم عشقي بكار
 
شهر شب با مردم چشمك زنش
غصه هامو ريخته توي دامنش
 
ازدحام كوچه هاي بي كسي
پر شده از يك بغل دلواپسي
 
اين منم دلواپس بود و نبود
از غم اي كاش ها چشمم كبود
 
تا به كي از آرزوهامون جدا
با تو هستم ، با تو مستم ، اي خدا
 
بغچه عشقم هميشه باز باز
جا نمازم تشنه راز و نياز
 
همزبوني ها اگه شيرينتره
همدلي از همزبوني بهتره


 

نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه بیستم بهمن 1389 ساعت 11:57 موضوع | لینک ثابت


یک نگاه تو
می ارزد به تمام آن نگاه هایی که از من گرفتی.
و شوق لحظه ای با تو بودن
می ارزد به تمام آن همه تنهایی.
تنها لحظه ای با من باش تا تکرار بی تو بودن رخت بندد از روزگارم.
و من
فقط ، تنها به لحظه ای دلخوشم...

وداع

می روم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانه خویش

به خدا می برم از شهر شما دل شوریده و دیوانه خویش

می برم تا که در آن نقطه دور شستشویش دهم از رنگ گناه

شستشویش دهم از لکه عشق زین همه خواهش بیجا و تباه

می برم تا زتو دورش سازم زتو ای جلوه ی امید محال

می برم زنده بگورش سازم تا از این پس نکند یاد وصال

ناله می لرزد می رقصد اشک آه بگذار که بگریزم من

از تو ای چشمه ی جوشان گناه شاید آن به که بپرهیزم من

به خدا غنچه شادی بودم دست عشق آمد و از شاخم چید

شعله آه شدم صد افسوس که لبم باز بر آن لب نرسید

عاقبت بند سفر پایم بست می روم خنده به لب خونین دل

می روم از دل من دست بدار ای امید عبث بی حاصل...

ناشناس

باز هم قلبی به پایم افتاد باز هم چشمی به رویم خیره شد

باز هم در گیر و دار یک نبرد عشق من بر قلب سردی چیره شد

باز هم از چشمه لبهای من تشنه ای سیراب شد, سیراب شد

باز هم در بستر آغوش من رهرویی در خواب شد

بر دو چشمم دیده می دوزم به ناز خود نمی دانم چه می جویم در او

عاشقی دیوانه می خواهم که زود بگذر از جاه مال و آبرو

او شراب بوسه می خواهد زمن من چه گویم قلب پر امید را

او بفکر لذت و غافل که من طالبم آن لذت جاوید را

من صفای عشق می خواهم از او تا فدا سازم وجود خویش را

او تنی می خواهد از من آتشین تا بسوزاند در آن تشویش را

او به من میگوید ای آغوش گرم مست نازم کن که من دیوانه ام

من به او می گویم ای ناآشنا بگذر از من من تورا بیگانه ام

آه از این در از این جام امید عاقبت بشکست و کس رازش نخواند

چنگ شد در دست هر بیگانه ای ای دریغا کس به آوازش نخواند...

اسیر

تو را می خواهم و دانم که هرگز به کام دل در آغوشت نگیرم

تویی آن آسمان صاف و روشن من این کنج قفس مرغی اسیرم

زپشت میله های سرد و تیره نگاه حسرتم حیران به رویت

در این فکرم که دستی پیش آید و من ناگه گشایم پر به سویت

در این فکرم که در یک لحظه غفلت از این زندان خاموش پر بگیرم

به چشم مرد زندانبان بخندم کنارت زندگی از سر بگیرم

در این فکرم من و دانم که هرگز مرا یاری رفتن زین قفس نیست

اگر هم مرد زندانبان بخواهد دگر از بهر پروازم نفس نیست

زپشت میله ها هر صبح روشن نگاه کودکی خندد به رویم

چو من سر می کنم آواز شادی لبش با بوسه می آید به سویم

اگر ای آسمان خواهم که یک روز از این زندان خاموش پر بگیرم

به چشم کودک گریان چه گویم زمن بگذر که من مرغی اسیرم

من آن شمع ام که با سوز دل خویش فروزان می کنم ویرانه ای را

اگر خواهم که خاموشی گزینم پریشان می کنم کاشانه ای را...

 ابر می بارد و من می شوم از یار جدا

ابر می بارد و من می شوم از یار جدا

چون کنم دل به چنین روز زدلدار جدا

ابر و باران و من و یار ستاده به وداع

من جدا گریه کنان ابر جدا,یار جدا

سبزه نو خیز و هوا خرم و بستان سرسبز

بلبل روی سیه مانده زگلزار جدا

دیده از بهر تو خونبار شد, ای مردم چشم

مردمی کن مشو از دیده ی خونبار جدا

نعمت دیده نخواهم که بماند پس از این

مانده چون دیده از آن نعمت دیدار جدا

حسن تو دیر نپاید چو ز خسرو رفتی

گل بسی دیر نپاید چو شد از خار جدا...


 

نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه بیستم بهمن 1389 ساعت 11:51 موضوع | لینک ثابت



دانلود